علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

اولین دیدار کوچولوی ما به این دنیا

1393/2/28 18:36
نویسنده : مامان فهیمه
529 بازدید
اشتراک گذاری

سلام  کوچولوی دوست داشتنیم محبت من بابایی خیلی از حضور گرمه تو توی خونه خوشحالیم و همچنین هیجانزده همش رو به هم میکنیم و میگیم وااااای فکر کن ما دیگه یه خونواده ی سه نفره شدیم.خدایا شکرتفرشته

پسر گلم من تصمیم گرفتم که این وبلاگ و واست طراحی کنم تا زمانیکه وقتش رسید بهت هدیه بدم نمیدونم چقدر خوشحالت کنه ولی من که مطمینم هم از نوشتنش و هم ازاینکه بعدها دوباره بیامو خاطرات کودکیتو مرور کنم خیلی لذت میبرم. امیدوارم که تو هم همین حس و داشته باشی.محبت

خب اول از همه میرم سراغ عکس بارداری,زمانیکه شما کپل خان توی شکم مامی شنا میکردیخندونک البته یه معذرت خواهی کنم چون عکس از بارداری فقط از ماه پنجم و هفتم وهشتم دارمغمگین

اینجا شما نی نی ناز نازی پنج ماه بوده که توی شکمم بودیبوس والبته اینجا هنوز نمیدونستم که دخملی یا پسری ولی از وقتیکه جواب آزمایشو با بایی رفتیم گرفتیم یه حسی داشتم نسبت بهت یعنی از همون اول وقتی میخواستم باهات حرف بزنم فکر میکردم پسری یه حسی بهم میگفت که شما گل پسری قند عسلیمحبت

قربون نی نی پنج ماهم بشم

خیلی شکمم معلوم نیست همینم که گرفتم خدا خیر دوستای قدیمیمو بکنه که با هم رفتیم باغ ارم باعث شد که یه عکسی بگیریم وگرنه همینم نبود.نمیدونم چرا اصلا تو فاز عکس نبودم اصلا بهش فکرم نمیکردم.واقعا که (اینو با خودم بودماااااا)دلخور

آخ که چه حسی بود وقتیکه رفتیم جواب آزمایشو بگیریم وقتی آزمایش خون دادم خانمه گفت دو ساعت طول میکشه که جوابش حاضر شه من و بابایی هم کل اون دوساعت و با ماشین توی خیابونا گشتیم به حضور تو که هنوز معلوم نبود که هستی یا نیستی فکر کردیم و حرف زدیم کلی هم دو تایی استرس داشتیم قرار گذاشته بودیم که اگه جواب مثبت بود از اون طرف بریم شاهچراغ منم از همون اول چادر نمازمو برداشته بودم بعد بابایی بهم گفت که تو این پلاستیک چیه دستت گفتم چادر نمازه خندید و گفت آفرین خوشم اومد از روحیتخندونک

بعد از دو ساعت بابا ازماشین پیاده شد و رفت که جوابو بگیره دقبقا وقت اذان بود خیلی گریه کردم و دعا که این همه با بابایی خوشحال شدیم ضد حال نخوریم که یهو بابایی بایه صورت کاملا بشاش و خوشحال در ماشین وباز کرد که دیگه منم فهمیدم داشت بارون میومد انقدر گریه کردم از خوشحالی اصلا یه حس عجیبی داشتم که یه نفر توی وجودمه الان رفتیم شاهچراغ نماز خوندیم و بعدش رفتیم خونه عمه زهرا آخه مادر جون فرشته اینا اونجا بودن با جعبه شیرینی که وارد شدیم فکر کردن واسه خریدن خونه بوده که بعد جواب آزمایشو نشونشون دادیم کلی ذووق کردن از اونجا هم رفتیم خونه مامان جون طوبی آخه تازه از شمال برگشته بودن و شام اونجا بودیم دوباره وقتی جعبه شیرینی رو دیدن تعجب کردن وقتی بهشون گفتیم که جریان از چه قراره مامان جون طوبی بغلم کرد و هر دوتایی اشک شوق ریختیمخندونک.نخند بچهعصبانیراستی داشت یادم میرفت آخر پنج ماهگی فهمیدیم که شما گل پسری قند عسلیمحبتواز اونجاییکه قبلا ها موقعی که تازه عروسی کرده بودیم همیشه بابایی میگفت که : فهیمههههه همینجوری که نوشتم میگفتخندونک منم میگفتم بلههههههه بعد میگفت میشه وقتی بچه دار شدیم اگه بچمون پسر بود اسمشو بزاریم علی منم میگفتم چرا البته بار اول فقط اونم میگفت من همیشه قبلا ها که مجرد بودم دوست داشتم وقتی عروسی کردم خدا بهم یه پسر بده اسمشو بزارم علی آخه خییییلی اسم علی رو دوست دارم منم وقتی دیدم بابا انقدر عاشقانه واسم تعریف میکرد قبول کردم البته ناگفته نماند اسمتو واقعا دوست دارم کوتا . مختصر .  مفید

اینم از عکس هفت ماهگیه مامان

کوچولوی هفت ماهه

اینم از عکس هشت ماهگی

هشت ماهگیه علی جونم

وای مامان تپلوووو

اینم عکس از زمانیکه تو شکم مامانی بودی.عزیزم ببین چه ریزه میزه بودی.حالا یه نگاه به خودت کن.ایشالا همیشه سالم باشی پسرممحبت

عکس سونوگرافی

و حالا علی جون ما که در تاریخ 8مهر 1391 ساعت یک و چهل و پنج دقیقه در بیمارستان MRI توسط دکتر فرشته بهرامی توی یه روز آفتابی بدنیا اومد.

البته یه کم زودتر اومدیاااااا فکر کنم عجله داشتی که هر چی زودتر بیای و مامان وبابا رو ببینیچشمکقرار بود مامان 38 هفته که شد سزارین کنم که شمو طی یه حرکت فوتبالیستی خونتو (کیسه آب) پاره کردی و مامانم که اصرار داشت حتما سزارین بشه از ترس بود البتهترسوسزارین شد و شما صحیح و سالم به دنیا اومدی.

جشنجشنجشنجشنجشنجشنجشن

 

اینم اولین روز از بقیه عمر توست

 

3s@t bad az be donya omadane ali kocholoo

 الهی قربونت برم بالاخره انتظار من و بابایی به سر رسید و یکی یه دونمون به دنیا اومد اینجا 3 ساعته که به دنیا اومدیماچقلبماچ

 پا کوچولو

اینم از پاهای کوچولو مهر شده تو بیمارستانماچ

نازی

قربون تو پسر گلم این قنداق فرنگی واسه بابا اصغر بوده مادر جون فرشته نگهش داشته تا بده به بچه ی خودش نازی  افریناینجا 3روزته رفتی غربالگری و اومدی یه کمم زردی داریناراحت

قنداقی

واای علی کوچولو رو ببینید چه قنداقی شده قنداقی هر شب تا 10 روز اول مادر جون فرشته قنداقت میکرد

کلاشو

سوار بر ببری

اولین مهمونی که رفتی خونه عمه زهرا بود ببین چه بلاها که سرت نیاوردیم اینجا دیگه 1ماه داشتینیشخند 

لالایی که مامانی واست میخوند این بود از روی آهنگ گل پامچال:

گلم علی گلم علی علی پسرم قند عسلم  بخواب عزیزم بخواب تمیزم وقتشه بخوابی دیگه باید بخوابی بیا باهم بریم رختخواب لالا بکنیم موقع خوابه علی جونم بخوابه 

لالالالا لالالالا لایی لایی لا لایی لایی لا لالا لا لایی علی جونم لالایی

شب اومده شب اومده ماه تو آسمون خورشید پشت کوه موقع خوابه علی میخواد بخوابه علی جونم لالاش میاد لا لا کنه لالالالایی علی جونم لالایی niniweblog.com (اینم سروده ی مامان فهیمه در دوران بارداری)

پسندها (1)

نظرات (2)

ابجي سجا
27 آذر 92 10:07
ماشاءالله
spatra
11 آبان 93 18:26
عزیزم چقدر تو نازی خیلی خیلی خوش اومدی بدنیا البته الان گل پسری دیگه واسه خودش مردی شده
مامان فهیمه
پاسخ
مرسی عزیزم که اومدی و سر زدی