اولین دیدار کوچولوی ما به این دنیا
سلام کوچولوی دوست داشتنیم
من بابایی خیلی از حضور گرمه تو توی خونه خوشحالیم و همچنین هیجانزده همش رو به هم میکنیم و میگیم وااااای فکر کن ما دیگه یه خونواده ی سه نفره شدیم.خدایا شکرت
پسر گلم من تصمیم گرفتم که این وبلاگ و واست طراحی کنم تا زمانیکه وقتش رسید بهت هدیه بدم نمیدونم چقدر خوشحالت کنه ولی من که مطمینم هم از نوشتنش و هم ازاینکه بعدها دوباره بیامو خاطرات کودکیتو مرور کنم خیلی لذت میبرم. امیدوارم که تو هم همین حس و داشته باشی.
خب اول از همه میرم سراغ عکس بارداری,زمانیکه شما کپل خان توی شکم مامی شنا میکردی
البته یه معذرت خواهی کنم چون عکس از بارداری فقط از ماه پنجم و هفتم وهشتم دارم
اینجا شما نی نی ناز نازی پنج ماه بوده که توی شکمم بودی
والبته اینجا هنوز نمیدونستم که دخملی یا پسری ولی از وقتیکه جواب آزمایشو با بایی رفتیم گرفتیم یه حسی داشتم نسبت بهت یعنی از همون اول وقتی میخواستم باهات حرف بزنم فکر میکردم پسری یه حسی بهم میگفت که شما گل پسری قند عسلی

خیلی شکمم معلوم نیست همینم که گرفتم خدا خیر دوستای قدیمیمو بکنه که با هم رفتیم باغ ارم باعث شد که یه عکسی بگیریم وگرنه همینم نبود.نمیدونم چرا اصلا تو فاز عکس نبودم اصلا بهش فکرم نمیکردم.واقعا که (اینو با خودم بودماااااا)
آخ که چه حسی بود وقتیکه رفتیم جواب آزمایشو بگیریم وقتی آزمایش خون دادم خانمه گفت دو ساعت طول میکشه که جوابش حاضر شه من و بابایی هم کل اون دوساعت و با ماشین توی خیابونا گشتیم به حضور تو که هنوز معلوم نبود که هستی یا نیستی فکر کردیم و حرف زدیم کلی هم دو تایی استرس داشتیم قرار گذاشته بودیم که اگه جواب مثبت بود از اون طرف بریم شاهچراغ منم از همون اول چادر نمازمو برداشته بودم بعد بابایی بهم گفت که تو این پلاستیک چیه دستت گفتم چادر نمازه خندید و گفت آفرین خوشم اومد از روحیت
بعد از دو ساعت بابا ازماشین پیاده شد و رفت که جوابو بگیره دقبقا وقت اذان بود خیلی گریه کردم و دعا که این همه با بابایی خوشحال شدیم ضد حال نخوریم که یهو بابایی بایه صورت کاملا بشاش و خوشحال در ماشین وباز کرد که دیگه منم فهمیدم داشت بارون میومد انقدر گریه کردم از خوشحالی اصلا یه حس عجیبی داشتم که یه نفر توی وجودمه الان رفتیم شاهچراغ نماز خوندیم و بعدش رفتیم خونه عمه زهرا آخه مادر جون فرشته اینا اونجا بودن با جعبه شیرینی که وارد شدیم فکر کردن واسه خریدن خونه بوده که بعد جواب آزمایشو نشونشون دادیم کلی ذووق کردن از اونجا هم رفتیم خونه مامان جون طوبی آخه تازه از شمال برگشته بودن و شام اونجا بودیم دوباره وقتی جعبه شیرینی رو دیدن تعجب کردن وقتی بهشون گفتیم که جریان از چه قراره مامان جون طوبی بغلم کرد و هر دوتایی اشک شوق ریختیم
.نخند بچه
راستی داشت یادم میرفت آخر پنج ماهگی فهمیدیم که شما گل پسری قند عسلی
واز اونجاییکه قبلا ها موقعی که تازه عروسی کرده بودیم همیشه بابایی میگفت که : فهیمههههه همینجوری که نوشتم میگفت
منم میگفتم بلههههههه بعد میگفت میشه وقتی بچه دار شدیم اگه بچمون پسر بود اسمشو بزاریم علی منم میگفتم چرا البته بار اول فقط اونم میگفت من همیشه قبلا ها که مجرد بودم دوست داشتم وقتی عروسی کردم خدا بهم یه پسر بده اسمشو بزارم علی آخه خییییلی اسم علی رو دوست دارم منم وقتی دیدم بابا انقدر عاشقانه واسم تعریف میکرد قبول کردم البته ناگفته نماند اسمتو واقعا دوست دارم کوتا . مختصر . مفید
اینم از عکس هفت ماهگیه مامان

اینم از عکس هشت ماهگی


اینم عکس از زمانیکه تو شکم مامانی بودی.عزیزم ببین چه ریزه میزه بودی.حالا یه نگاه به خودت کن.ایشالا همیشه سالم باشی پسرم

و حالا علی جون ما که در تاریخ 8مهر 1391 ساعت یک و چهل و پنج دقیقه در بیمارستان MRI توسط دکتر فرشته بهرامی توی یه روز آفتابی بدنیا اومد.
البته یه کم زودتر اومدیاااااا فکر کنم عجله داشتی که هر چی زودتر بیای و مامان وبابا رو ببینی
قرار بود مامان 38 هفته که شد سزارین کنم که شمو طی یه حرکت فوتبالیستی خونتو (کیسه آب) پاره کردی و مامانم که اصرار داشت حتما سزارین بشه از ترس بود البته
سزارین شد و شما صحیح و سالم به دنیا اومدی.







اینم اولین روز از بقیه عمر توست

الهی قربونت برم بالاخره انتظار من و بابایی به سر رسید و یکی یه دونمون به دنیا اومد اینجا 3 ساعته که به دنیا اومدی



اینم از پاهای کوچولو مهر شده تو بیمارستان

قربون تو پسر گلم این قنداق فرنگی واسه بابا اصغر بوده مادر جون فرشته نگهش داشته تا بده به بچه ی خودش نازی
اینجا 3روزته رفتی غربالگری و اومدی یه کمم زردی داری

واای علی کوچولو رو ببینید چه قنداقی شده
هر شب تا 10 روز اول مادر جون فرشته قنداقت میکرد


اولین مهمونی که رفتی خونه عمه زهرا بود ببین چه بلاها که سرت نیاوردیم اینجا دیگه 1ماه داشتی
لالایی که مامانی واست میخوند این بود از روی آهنگ گل پامچال:
گلم علی گلم علی علی پسرم قند عسلم بخواب عزیزم بخواب تمیزم وقتشه بخوابی دیگه باید بخوابی بیا باهم بریم رختخواب لالا بکنیم موقع خوابه علی جونم بخوابه
لالالالا لالالالا لایی لایی لا لایی لایی لا لالا لا لایی علی جونم لالایی
شب اومده شب اومده ماه تو آسمون خورشید پشت کوه موقع خوابه علی میخواد بخوابه علی جونم لالاش میاد لا لا کنه لالالالایی علی جونم لالایی
(اینم سروده ی مامان فهیمه در دوران بارداری)


اولین دیدار کوچولوی ما به این دنیا 
